1. دین جامهای است که برای انسانی دوخته شده است . جد وی پس از رانده شدن از بهشت برین وارد جهان خاکی شد و خود را در مواجه خود دید و به عینه دید که سراسر کمبود بر وجودش سایه افکنده بود. بارزترین مشخصه دین این است که برای متوسطان نازل شده است. به دین اسلام بنگرید، نماز، روزه، زکات و خلاصه واجبات دینی آن برای متوسطان است چه اگر انسان قدرتش فراوانتر از این بود به جای یک ماه روزه، دو ماه و بجای نمازهای پنجگانه هفت یا هشت بار نماز خواندن ؛ بر او واجب میشد. به سخنی دگر دین متوسطان معنایش این است که جهان را در طول تاریخ متوسطان پر کردهاند؛ نه کسانی که بهره هوشی بسیار کمی دارند و نه کسانی که از بهره هوشی فراوانی برخوردارند …
2. سخن گفتن از جامه بودن دین خودبخود ما را به بحثهای میکشاند که اندیشمند بزرگ عرب محمد ارکون آن را وارد حوزه اندیشه عربی اسلامی نمود؛ یعنی تاریخمندی اندیشه دینی. تاریخمندی بدین معنا است که انسانها تاریخ را میسازند نه همانگونه که تصور میشود، نیروهای غیبی سازنده تاریخ هستند. سراسر تاریخ ساخته بشر است. البته گفتن ندارد که تاریخمندی در سادهترین معنایش این است که احکام و قوانین اجتماعی همچون سایر اندیشهها در علوم مختلف برای انسان برهه خاصی از تاریخ وضع شده و اولاً انسان برهه دیگر خود باید برای خود با توجه به شرایط زیست خود قانون وضع کند آنهم به یاری علوم انسانی و اجتماعی زمانه خود … و دوماً انسانها آینده مجبور نیستند که به آنها همچون وحی منزل بنگرند و از آنها پیروی کنند. بلکه با بهرگیری از آخرین دستاوردهای خود در زمینههای مختلف اقدام به ساماندهی امور کنند.
3. سخن گفتن از دینی (اسلام) یگانه، که در صحنه تاریخ یکه تاز بوده و دیگران تمام هم و غمشان این بود که با آن بجنگند، اسطورهای بیش نبوده و نیست که هم با واقعیت تاریخ بشریت مخالف است و هم با سرشت انسانها و موضوع دینهای مختلف که خداوند برای هدایت بشر فرستاد. آری سخن عالمانه و نیک این است که از اسلامها سخن رود نه از اسلام. بگذارید با استعانت از محمد ارکون موضوع را کمی بگشایم. ارکون از جوامع کتابی به جای جوامع اهل کتاب استفاده میکند، زیرا اصطلاح اخیر دارای پیچیدگیهای تئولوژیک بسیار شدیدی در زبانهای شرقی است. منظور او از جوامع کتاب، جوامعی هستند که پدیده کتاب مقدس یعنی تورات، انجیل و قرآن بر آنها نازل شد؛ و کم کم بدل به یگانه صحنه گردان تاریخ گشت؛ مقاومت های که از طرف دیگران در مقابل دعوت پیامبران صورت گرفت در این زمینه مهر تاییدی بر سخنان پیشین می زند، این مخالفان در متون دینی گاه مشرک خوانده می شدند و گاه منافق و گاه کافر و … فلذا سخن گفتن از ایجاد انقلاب فکری در جوامع گاهی غیر ممکن میگردد[1] زیرا پیامبران با مقاومت سرسختانهی مردمی مواجه گشتند که قرنها سر بر بالین افکار و اعتقاداتی نهاده که در وجود آنها درونی شده چه «انا وجدنا ابائنا علی امه و انا علی اثارهم مقتدون».
اما آیا امکان خالی نمودن عرصه برای تبدیل دینی به تنها صحنه گردان تاریخ وجود دارد؟ آیا واقعیت جوامع کتابی بر چنین سخنی مهر تایید میزند؟ به ارکون برگردیم و مثال واضح و عیان اسلام را برگزینیم؛ ایشان از عبارت جوامع اجتماعی – فرهنگی که اسلام در آنها گسترش یافت، به جای جوامع اسلامی استفاده میکند، منظور وی این است که در جوامع مذکور، اسلام تنها بازیگر صحنه نبود و نیز نتوانست تمام ارزشهای اجتماعی – فرهنگی ریشه دار جوامع مختلف را از بن برکند و خود جای آنها بنشیند، بلکه یکی از بازیگران در کنار دیگر پدیدهها بود که در مراحل مختلف تاریخی با افت و خیزهای فراوانی روبرو میشد. یعنی یا حاکم بلامنازع میدان میگشت یا در مقابل عوامل نیرومندتر عقب مینشست. پرواضح است که این امر به پیوند دولت، کتابت، فرهنگ دانشورانه و ارتودوکس ربط دارد و تحت تأثیر شدت و ضعف آنها قرار دارد. ( سخن گفتن از پیوند مذکور مجال دیگری را می طلبد) اما روی سخن با امکان یا عدم امکان چنین ادعای واهی می باشد که اجازت می خواهم به مثال بلاد فارس جلب توجه کنم[2] که آیا تمام اندیشه ها و افکار عرصه را برای دین نو ظهور اسلام خالی نمودند و با احترام فراوان اجازه حکمرانی را به او دادند و خود یا سوخته شده و در تاریخ واهی گم گشته اند؟ اگر آشنایی بسیار کمی با تاریخ داشته باشیم بطلان این عقیده برایمان روشن می شود حداقل در یک سو ورود اندیشه شاهانه و قداست شاه و نامه اردشیر و ایده فرهی شاهانه و …[3] به ساحت اندیشه عربی – اسلامی, مهر بطلان این اندیشه ها را آشکار می کند؛ تازه اگر نخواهیم موضوع را از دید روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی باز کنیم.
4 .اما بر سر اسلام پس از ورود آن به شبه جزیره عربی چه آمد؟ می توان گفت اسلام از زمان ظهور سه مرحله را پشت سر گذاشت در مرحله نخست که می توان آن را پدیده قرآنی نامید اسلام در حال ساختن بنیانهای خود به سان هر ایده و مکتبی بود, با این تفاوت که ادعای الهی بودن می نمود و مکاتب دیگر چنین ادعای نداشتند اما به هر حال می بایست خود را بسازد؛ پایه های خود را کم کم محکم کند و به نسلهای بعدی منتقل شود[4] در مرحله بعد و پس از کشمکش های بسیار پرونده مصحف بسته شد؛ یعنی مشخصا در زمان خلیفه دوم و اسلام وارد مرحله جدیدی از زیست خود گشت و مرحله سوم که پس از فتوحات اسلامی شکل گرفت؛ مرحله استقرار و تمدن سازی فرا رسید که در اینجا عالمان و مجتهدان سر برآوردند.
5. داستان اسلام ها از اینجا اغاز می شود یعنی از جایی که جغرافیا و تاریخ و ویژگی های جامعه شناختی مردمان تازه مسلمان قد علم می کنند, اسلام بلاد فارس با اسلام شامات و مغرب عربی نمی تواند یکسان باشد البته فراموش نشود روی سخن با قرائت اسلام و به تبع آن وضع قوانین برای محکومان است. در نتیجه اسلام رنگارنگ شد تجربیات ملل مختلف (تاریخ آنها پیش از اسلام) خوانش های آنها از اسلام (که نتیجه فرهنگ عالمان آن محیطها بود) و عوامل دیگر موجب شد که اسلام ها در صحنه تاریخ ظاهر شوند نه اسلام.
در اینجا ست که اسلام ناب, اسلام علوی, اسلام صفوی[5] اسلام سنی و اسلام شیعی؛[6] سر بر می آورد که همه بر سر ناب بودن خود ادعاها نموده و برای حفظ خود چه ها نکردند روزی با حکام همدست می شدند و روز دیگر همین صنف کافر و بد دین می شدند حال اگر نخواهیم به ره محمد عابد جابری رویم که اعتقاد داشت پایه و اساس شکل گیری مذاهب منافع و مصالح, بود ولی به هر ظهور اسلام ها, واقعیتی غیر قابل انکار است, این سخن سخنی نیست که ساخته و بافته ذهن نگارنده باشد, همین اواخر رئیس جمهور ایران در لرستان گفت: «مفهومی که ما از ولایت می شناسیم بر اساس فهم ایرانی از اسلام است، نتیجه این فهم از اسلام در طول ۱۴۰۰ سال فردی مانند امام خمینی است، در حالی که نتیجه اسلام دیگران نتیجه دیگر است … » آیا اسلام خود مجوز قرائت ایرانی را داده است یا این طبیعت دین است که قرائت پذیر است , با یک قرائت سازگار نیست , چون برای انسان نازل شده و انسان ها یکی نیستند. به حال و روز دین در قرون وسطای اروپا بنگرید هم پیمان فئودالیسم گشت و روابط اجتماعی را سازماندهی کرد یعنی به همان سان که در اکثر کشورهای اسلامی تا چند دهه گذشته بود. آیا در این کشورها اسلام ایدئ
































